خـــرم آن روز کز این منزل ویــران بروم
خـــرم آن روز کز این منزل ویــران بروم
راحت جــان طلبم و از پی جانــان بروم
گرچه دانــم که به جایی نبـرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشــان بروم
دلـــم از وحشت زندان سکنـــدر بگرفت
رخــت بربندم و تا ملک سلیمــــان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نـــذر کردم گر از این غــم به در آیــم روزی
تا در میکــده شـادان و غـزل خــوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیست
پارسایان مددی تا خــوش و آســان بروم
حافظ




















